ادامه مطلب
ادامه مطلب
گنگ و ياس آور است مرداب پليد زندگي
چه زيباست آزادگي
دست ها ي بسته؛ پيشاني ها آلوده به داغ بردگي
چه زيباست آزدگي
قرن فتح رنج، فتح كفتاران ، ارمغان خستگي
چه زيباست آزادگي
راه هاي بزرگي:
سوارشدن ، سواري دادن، آدم فروشي
چه زيباست آزادگي.
ادامه مطلب
احمدزاده كرماني پس از ارسال اين نامه به وزارت علوم از بسيج دانشكده خبر درخواست كرد تا براي پرنشاط جلوه دادن فضا اين مناظره را برگزار كند.
۱۷ نفر در اين مناظره حضور داشتند كه ۷ نفر از آنها خبرنگار، شش نفر اعضاي شوراي مركزي بسيج دانشگاهي دانشكده خبر و چهار نفر نيز دانشجويان ديگر بودند.
دهم فردینماه 58 ملت ایران در مقابل رفراندومی قرار گرفت که در آن، از میان یک گزینه قادر به انتخاب همان یک گزینه بود. ملت ایران درمقابل پرسش جمهوری اسلامی، بلی یا خیر، قرار گرفتند و ۲/98 آنهایی که رای دادند بلی را به صندوقها انداختند.
اما چيزي که من را واردار به نوشتن این مطلب کرد بازگو شدن این جمله در ذهنم بود:
ادامه مطلب
امروز یک سئوال برایم پیش آمد و آن اینکه کمونیستها چطور می توانند به خود بگویند «آزادی خواه» و برابری طلب، وقتی که مارکس می گوید: «بین جامعه سرمایه داری و کمونیستی دوران تبدیل انقلابی جامعه اول به دوم وجود دارد. متناسب با این دوران یک دوران انتقالی سیاسی وجود دارد و دولت این دوران چیز دیگری جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد.» و یا وقتی که لنین معتقد است: «دموکراسی پرولتاری(سوسیالیستی)، که یکی از اشکال آن حکومت شوروی است» ....« که نظیر آن در جهان دیده نشده است» !
اما چه کسی در جهان هست که حکومت دیکتاتوری لنین در شوروی را تکذیب بکند؟
ادامه مطلب
لحظهی تحویل سال پارسال به سالی که در پیش دارم زیاد فکر نکردم؛ اما آخرهای سال، وقتی که جلوی آیینه موهام رو بالا زدم و رگههای سفید مو رو دیدم، خیلی به سالی که گذست فکر کردم. سال سختی بود. با خودم فکر کردم که هر تار سفید موی من یک اتفاق تلخ برام بود و هرکدوم یک تجربه. تجربههای تلخی که باید از اونها درس بگیرم. پارسال با تمام سختیهاش خیلی زود گذشت و به این نتیجه رسیدم که این قافله عمر واقعا که عجب می گذرد.
من پارسال به خدا ایمان آوردم. من پارسال عاشق شدم.
زمین خوردم.
و دیدم که خدا با «آنها که چه کارها که نکردند»، «چه کارها که نکرد»...
عصر سیزدهبهدره و دلم گرفته. همیشه عصر سیزدهبهدر حس عجیبی به آدم دست میده. شاید به خاطر اینکه بعد از چند روز استراحت و راحتی، دوباره زندگی روزمره با تمام درگیریهاش شروع میشه و آدم بدون اینکه به این موضوع فکر کنه ناخودآگاه دلش میگیره. نمیدو نم شاید امسال موهام بيشتر سفید بشن! به هر حال باید امیدوار بود.
علي را از حدود ۴ سال پيش ميشناسم و هر بار كه قزوين ميرفتم يا او به تهران ميآمد همديگر رو ميديديم.
او گرايشات كمونيستي دارد و هميشه بر سر همين مسايل با هم بحث ميكرديم و هيچوقت هيچكدام قبول نميكرديم كه ديگري درست ميگويد.
من معتقد بودم كه دوران كمونيسم ديگر در دنيا به پايان رسيده و نظام كمونيستي در نهايت به ديكتاتوري ميانجامد اما با وجود يك نظام دموكرات است كه حتي كمونيستها هم ميتوانند با راي مردم قدرت را در دست بگيرند.
از اينها بگذريم. علي كانطوري دوست صميمي من بوده و دوستش دارم، اما او حالا حدود ۲ ماه است است كه بازداشت است.
به اميد آزادي همه زندانيان سياسي با هر گرايش فكري و از هر طيفي...
... و چه تلخ تاريخ تكرار مي شود
هوا سرد بود
يخبندان بود و سوز سختي استخوانها را ميلرزاند
برف آمده بود و زمين يخ زده بود.
خانهاي قديمي در خيابان منتظري قزوين.
درِ كوچك خانه كه باز ميشد، چند پله به سمت پايين بود و بعد هم حياط. بابا يخ پلهها را شكسته بود
همه شيرهاي آب جز يكي كه به زور گرم نگهش داشته بودند، يخ زده بود
مادر آمد...
با بابا.
از لاي چند پتو، چشمهايم به بيرون بود و دنيا را نگاه ميكردم.
اين را برادرم ميگويد.
25 سال پيش بود... ششم بهمنماه 1361
25 سال از آن روز سرد ميگذرد.
امروز هم سردم است...